تبليغاتX
کـــــــــــــــــــــاوش روان

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


کـــــــــــــــــــــاوش روان

روان شناسی

سکوت دنیای شگرفی ست که آدمی را با واقعیت وجودی خویش وبا کشف ناشناخته ها آشنا میکند ولی هیاهو وجنجال دنیای کاذبی ست که آدمی را گرفتارتوهم وخیال می نماید

 

انسان آگاهانه تنها درسکوت میتواند  ازدرک عقلانی خویش فراتررفته وبه دنیای بی مرزدیگری که ورای دنیای شناخته شده است قدم بگذارد

 

شناخت عمیق سکوت درون راه ورود انسان به دنیای ناشناخته هاست

 

 

کسانی که با سکوت درونی خویش آشنا می شوند به دنیای بی مرزوناشناخته ودمادم نوی قدم می گذارند که یک لحظه ی آن را با تمام اوقات دنیای شناخته شده عوض نمی کنند

 

انسان با ارتباط با سکوت درونی خویشتن است که به کشف دمادم ناشناخته ها می رسد .

 

انسان با کشف سکوت درونی خود به دریایی پرازدروجواهروارد می شود که ابتدا وانتها ندارد

 

فلسفه ی زندگی القایی و تکراری اغلب انسان ها فراراززیان ورسیدن به سود است اما هستند کسانی که با زیان میمانند تا نفس وریشه وعلت گریزاززیان وسودطلبی را درخویشتن پیدا کنند واینان انسان های برنده ای هستند که فلسفه ی واقعی زندگی خودرا به دست می آورند  

 

عشق ارتباط درونی انسان با خویشتن است وعقل ارتباط بیرونی انسان درگریزازخویشتن . عشق کشف خویشتن است اما عقل فراموشی خویشتن

 

بیداری واقعی انسان بیداری او ازخواب غفلت است و بیداری ازخواب روزمره ازغفلتی به غفلت دیگر غلطیدن است

 

بیداری یگانه گنج سعادت بشری ست جزآنکس که ازخواب جهل بیدارمی شود هیچکس نمی تواند درخواب آلودگی بیداری دیگری را درک کند

 

آیا موسیقی متحول کننده ی درون انسان وپل ارتباط آدمی با واقعیت وجودی خویش ، با تمامیت خویش هست یاخیر ؟ موسیقی به عنوان یک عامل دگرگون کننده ی روان وروح انسان نیست ، ولی اوقاتی آدمی آمادگی تحول ودگرگونی را دارد دراین مواقع است که دیدن یک پروانه ، پرواز یک پرنده ، زمزمه آب ، دیدن منظره ای طبیعی ونیزگوش دادن به آهنگی ملایم و آرام سبب دگرگونی وتحول آدمی می شود ، موسیقی به تنهایی عامل دگرگونی نیست بلکه آدمی را گرفتارشبح وسایه می نماید

 

همه ی عوامل بیرونی محرک ومهیج فکردرانسان هستند درصورتی که آدمی برای ارتباط با تمامیت خویش ، برای رسیدن به مرزکشف ناشناخته ها باید ازمیدان فکرفراتربرود ، تنها با استعداد وآمادگی خودانسان است که هریک ازعوامل بیرونی می توانند عامل ارتباط انسان با تمامیت خود وکشف ناشناخته ها باشند

دوستان علاقه مند می توانند ازوب

خودشناســـــــــی

نویسنده نیزدیدن فرمایند

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت12:32توسط اصغرناظمی | |

 

 

تنها با سکوت درون است که هیچ خاروخس وغل وغشی وجود ندارد وانسان با تمامیت وجود خویش که بارقه ی الهی به ودیعه نهاده شده دراوست درارتباط بی واسطه وعریان وخالص قرارمی گیرد

 

سکوتی را که آدمی دربیرون برای خود فراهم میکند ازترفندهای ذهن اوست که ابزار فریب خود ودیگران است

 

درزمان معاصرفیلم های مهیج تلویزیونی که لحظه به لحظه چشم میلیون هانفر را بخود خیره کرده است وتبلیغات فریبنده وکورکننده ی بازار سیاست  که دریکایک کشورها سخن روزاست و پیام شان نیز این است  ؛  گرگ قدرت وثروت باش وگرنه گرگ ها تورا می بلعند ، بااین وضعیت تکلیف این انسان درمانده چیست ؟

 

ماازباورهای خود برای خود زندانی رنگین رامی سازیم وعمری دراین زندان خود ساخته زندگی می کنیم ، دراین زندان ارزشهای متناقض ومتغایر را برای خود می آفرینیم وبه اصطلاح خود به زندگی مان تنوع و هدف می دهیم ولی نفس عمل آفرینش این زندان ها جز ایجاد تناقض درونی ونفی آزادی برای ما نیست . فرهنگ جوامع بگونه ایست که ، زندان آفریده ی هرانسانی برای خودرا با دیگران اتصال میدهد ولی وجود زندان های آفریده ی یکایک انسان ها با یکدیگر درتلاقی ورویارویی ست  

 

تنش های مداوم درونی که مارا به ناکجاآبادها می کشانند جز ترس وبیم ونگرانی نیستند ، ترسی که ازدوران کودکی آن را ناخودآگاهانه خانواده وجامعه درما بارگذاشته اند ومارا ناآگاهانه اسیرودربند این ترس مخوف وجهنمی نموده اند ، ولی ما قدرت رخنه به اعماق این ترس ورهایی ازآن را نداریم

 

تنها با عبورازمرز منیت وخودمحوری ست که انسان به درک و تمیز خوب ازبد می رسد

 

آدمی ، موجودی ست «خودمحور» وتمام تفکروتلا ش وتقلای انسان برمحور سیرابی وبقای «خود» دراو صورت می گیرد . اما انسان موجودی خودمحور وخودپرست نبوده وراه واقعی انسان درعدم خودمحوری ونفی هرگونه خودپرستی باید برای او پیدا شود

 

 

هرکسی درتفکروعقیده وآیین وآرمان خود کمال وتعالی انسان را می بیند اما راه تعالی وکمال انسان جز با خودشناسی هرگز به روی او گشوده نمی شود . هستند کسانی که با جدیت وکنجکاوی تمام ، عقاید وتفکرات وآیین وباورهای گوناگون ومتفاوت را مورد ارزیابی وبررسی عمیق ودقیق قرارمیدهند تا راه واقعی انسان را بیابند . انسان بدون شناخت واقعی خویش ، هرگز نمی تواند راه کمال وسعادت خودرا بیابد . تنها با شناخت خویشتن است که تمام گره های خودساخته برای آدمی گشوده گردیده وراه کمال وتجلی بروی انسان گشوده می گردد

 

 

ذهن انسان بطوردائم وبی توقف برای او «اتوریته » ساخته ووی را دردام اتوریته ها به بازی می گیرد،

 

 اگر کسی چشمش به واقعیت گشوده شده باشد مگر جامعه ومردم ازوی برای خود اتوریته ساخته باشند وگرنه هیچگاه صحبتش برای مردم درکوتاه مدت خریدارندارد ومردم چندان رغبتی ازخود برای مطالعه ی آثار وی نشان نمی دهند  

 

آدمی تا عمرش را درتوهم گریزاز مرگ سپری میکند هرگز روی آرامش را نخواهد دید وهرگز خودرا ازمخمصه ی خیال وتوهم رها نخواهد کرد

 

ماانسان ها موجوداتی پرازخشم ونفرت وحسد وکینه ایم وتازمانی که خشم ونفرت وکینه وحسد دروجود ما خانه داشته باشد از عشق دروجود ما خبری نیست . رهایی ازآزوحسد وکینه ونفرت وخشم به سرزمین بی مرزولایتناهی عشق پیوستن است ودراسارت مرداب خشم ونفرت وآزوکینه وحسد بودن ازعشق جدا گردیدن است . من وقتی درکویرنفرت وکینه وآزوحسد زندگی می کنم ازدریا نشانی را نخواهم دید ، وقتی به بندرعشق وارد شوم دیگرگرفتارکویرنفرت وآزو حسد نیستم

 

انسان تا غبارهای درونی را آگاهانه درخویشتن پاک نکند هرگز نمی تواند هیچ موضوع و پدیده ای را روشن وشفاف ببیند ، تنها غبارهای درونی ست که درهرکسی اعم ازامی وباسواد وتحصیل کرده پرده ی مقابل واقعیت ها گردیده وانسان را ازروشن بینی برحذرمی دارد

 

ماانسان ها تمامآ – من ، تو ، او - گرفتاریک فلسفه ی توهمی وخیالی هستیم وجزدریک چرخش توهم زندگی نمی کنیم ، بیاییم کاربه خوب وبد دیگران نداشته باشیم تکلیف مان را با خودمان روشن کنیم . اگرخیره به اعمال وافکاردیگران اعم ازمنفی ویامثبت آن بشویم ناخودآگاهانه درمخمصه ی خیال و توهم لغزیده ایم وازاتصال ودرک واقعیت منحرف گردیده ایم . این یک واقعیت است ولی هرکس تنها خودش را مبرای ازخطا وانحراف ولغزش ودیگران را گرفتارمی بیند .

 

کارذهن انسان بطورمرتب وبی وقفه تصویرسازی ست ، ذهن ازخود وازدیگران برای انسان تصویرساخته وفرد را به دام آن تصویرگرفتارمی کند و تنها همین نیزسبب لغزش وانحراف تام وتمام انسان وبیگانگی او با هویت واقعی خویش می گردد وهمین لغزش است که آدمی را گرفتارکج راهه وناکجا آباد می نماید

 

تنها ذهن کاملآ آرام است که درک واقعیت را برای انسان ممکن ومیسر می کند ، اما ذهن نا آرام وآشفته هرکسی را گرفتارچالش های کورخود می نماید  

 

اصولآ چشم اغلب انسان ها زمانی به واقعیت ها گشوده می شود که دیگر عمر رابا بطالت ازدست داده وپابرلب گورگذاشته اند واین یکی ازانگیزه های لغزش وانحراف ما انسان هاست که درپایان عمرچشم مان به لغزش های خود گشوده می شود نه درابتدای عمر

 

 

انسان بدون شناخت واقعی خود کورمادرزادی ست که درمرداب گرفتا ر شده است وراهی نیزبرای نجات وی وجود ندارد مگر آنکه با شناخت واقعی خود « شناخت ماهیت ذهن ومشاهد ه ی عملکرد فکر درخویشتن » خودرا ازاسارت ذهن شرطی خویش آگاهانه رها نموده باشد

 

انسان اگر خودرا به مفهوم واقعی نشناخته وخودرا ازاسارت ذهن شرطی خویش نجات نداده باشد اگر دربالاترین مقام وموقعیت های اجتماعی نیزباشد ناآگاهانه عمرش را برباد داده است

 

انسان موجودی ست که به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش ، فریب خورده ی ذهن شرطی خویشتن است وزمانی می تواند برافکارواعمال خود تسلط کامل داشته باشد که آگاهانه با شناخت واقعی خود مهارذهن را درخویشتن دراختیارخود گرفته باشد

 

دوستان علاقه مند می توانند ازوب

خودشناســـــــــی

نویسنده نیزدیدن فرمایند

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت13:17توسط اصغرناظمی | |

 

آدمی ناخودآگاهانه ونا آگاهانه بازیچه ی بی اختیار دسیسه پردازیهای ذهن خویشتن است واین واقعیت درصورت آرام بودن کامل ذهن هرکسی برای وی قابل مشاهده وادراک است

 

بیاییم واقعیت را آنگونه که هست  نگاه کنیم ، نه آنگونه که ما میخواهیم باشند . اگرتوانستیم بدون دخل وتصرف ذهن خود درواقعیت  ، « آنچه هست » را ببینیم به مرزدرک واقعیت نزدیک شده ایم  

 

تنها آگاهی ست که سبب تعالی وکمال انسان می شود اما نه آن آگاهی که با کسب اطلاعات کتابی به درجه ی پزشک ودکترومهندسی می رسیم بلکه آن آگاهی که سبب گشودن چشم بصیرت انسان می گردد وبسا افراد امی وبی سواد نیزازاین آگاهی برخوردارند

 

هرلحظه فکری درضمیرما جوشیده ومارا گرفتارخود می نماید وما براساس خاطرات خود به آن فکرپاسخ می دهیم « افکارنیزبراساس خاطرات ما درضمیرشکل می گیرند » ، اگربتوانیم با تخلیه ی ذهن خودرا ازجوشش مداوم افکارکهنه و متناقض ، رها نماییم به ادراک دیگری دست می یابیم که ادراک معمولی نیست

 

هرانسانی ازتفکرخویش برای خود حصاری ساخته وخودرا درآن زندان خودساخته اسیرمی نماید . درآن زندان بدون آنکه راه به هدف ومقصد وغایتی داشته باشد خودرا بقا وکمال میدهد . اگربتوانیم با جدیت این زندان خودساخته را درخویشتن ویران کنیم به فضای دیگری وارد می شویم که آن حریم واقعی ، وتجلی وشکوفایی ماست . اگرکسی بخواهد به معنای واقعی خودرا کشف نماید ، باید خودرا ازهجوم تمام تبلیغات زمان وجامعه وفرهنگ  و باورهای خویش رها نموده ودرخویشتن به دنبال کشف شخصیت واقعی وحقیقی خود باشد

 

تکرارجنگ ، جنگ را برای انسان امری گریزناپذیرو حتی مقدس نموده است ، درصورتیکه فسلفه ی زندگی هیچگاه جنگ نیست

 

انسان درپشت تمام شکست ها وفقدان ومحرومیت وآزار، ورنج هاست که برای خود هرتصمیم بازدارنده ای را می گیرد وبرای انجام هرعملی خودرا محق می بیند ، اما عمل صحیح آن است که هیچ شکست وفقدان ومحرومیت وآزارورنجی انگیزه وباعث ، و محرک انجام آن عمل نباشد واین عملی ست که انسان را به ادراک حقیقت می رساند

انسان ازخود ، موجودی سرگردان ساخته است وتمام تلاشش صرف ، رهایی ازسرگردانی می شود ، ولی هرچه درمرداب سرگردانی بیشترفرو می رود

 

ما رنج واندوه را ناخودآگاهانه برای خود می آفرینیم ودراین حیاط خلوت تعفن زا عمری خودرا محبوس وزندانی می کنیم

 

ماوقتی اراده می کنیم عملی نیک را انجام بدهیم ناخودآگاهانه خودرا دچارانحراف نموده وازاصل خویش دورمی شویم ، آیا می توانیم اعمال نیک وانسانی را بدون اراده انجام دهیم ؟  وقتی ما نسبت به ریشه وعلت اراده درخویشتن آگاهی کافی را داشته وخودرا ازجوشش این فعل وعمل درونی نجات داده ایم ، تمام اعمال مان بدون اراده ؛ اعمال صحیح  وسالم ونیک وانسانی است ، اما عمل نیکی که درآن اراده دخیل می شود ، ما ناخودآگاهانه گرفتاریک میدان وفضای نمایشی هستیم که خودرا درآن بقا می دهیم ، منیت خودرا پاسخ می دهیم . دخالت اراده مارا گرفتاردنیای تضاد وتناقضات می کند ودرآن حریمی که ما گرفتاردنیای تناقض وتضاد باشیم اعمال ما اعمالی نیک نیستند

 

راه رهایی ازبن بست اندیشه « کوراندیشی » ، داشتن جرات وشهامت فکرکردن است ، شاید غالب ما شهامت فکرهای ریشه ای وبنیادین را ازخود سلب نموده ویا آن را هرگز نداشته باشیم

 

هیچکس نمی تواند قدرت تفکررا ازآدمی بگیرد مگر خودمان ، خودرا دربن بست اندیشه زندانی نموده وشهامت وجرات فکرکردن را ازخویشتن سلب نموئه باشیم . دراین صورت است که آدمی قدرت تفکررا ندارد وخودرا سرسپرده وبنده ی گوش بفرمان افکاردیگران می نماید و ذهن او قبرستان مرده ی افکاردیگران است

 

بسیاری از افراد تحصیلکرده ودانشگاه دیده قدرت تفکررا ازخویشتن سلب نموده و خود دارای تفکری نو وتازه وخلاق نیستند و سرسختانه حامل  افکارسطحی دیگران اند وچه بسا افراد امی وبی سواد هستند که خود دارای تفکری شگرف وریشه ای و نو هستند واسیرتفکرات دیگران نیستند

 

موسیقی آرام ، ذهن را تلطیف می کند ودرانسان تمرکزفکربوجود می آورد که بعضی ازبا ورهارا نیزممکن است  درآدمی دگرگون کند وانسان را به خلسه ای موقت روانه سازد ولی این راه ورود به لامکان نیست

 

موسیقی آرام می تواند غباری ازادراکات دیروز را درذهن متبادر کند ولی نمی تواند انسان را با لامکان پیوند دهد  ونمی تواند آدمی را به ماورای زمان ومکان برساند

 

آدمی  ، موجودی شرطی وبرنامه ریزی شده است و تمام قوانین ریزودرشت حاکم برجهان ابزارهای تداوم وبقای شرطیت او هستند کسی که بخواهد خودرا ازشرطیت خویش خلاص نماید نیازی نیست طغیانی برعلیه قوانین حاکم برجهان جهت دگرگونی آنها داشته باشد بلکه باید خودرا آگاهانه ازقیدوبند واسارت تمام قوانین خلاص ورها نماید . طغیان برعلیه هرقانون ومتزلزل کردن آن بندی ازخود گسستن و خودرا گرفتاربند قانون تازه ای نمودن است ، این آزادی واقعی انسان نیست

 

 

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت9:6توسط اصغرناظمی | |

 

گران بهاترین ارمغان انسان با خودشناسی رسیدن به آرامش ا ست که ازتمام تنش ها واضطراب ودلهره وبیم و نگرانی ها انسان خودرا با شناخت واقعی خویشتن است که برای همیشه رهایی میدهد

 

انسان قرنهاست که ناخودآگاهانه گرفتاروخودباخته ی ترسی خیالی و موهوم گردیده ، بدان حد که همین ترس خیالی تمام وجود اورا درسیطره ی خود گرفته واورا ازنظرروانی دچار آسیب نموده است . این ترس نهفته درآدمی ست که تفکرسالم را ازانسان گرفته و اورا گرفتارکوراندیشی و کج راهه نموده ودرآن بیراهه هدایت می کند ، واورا موجودی قویآ آسیب پذیرساخته است . اما آدمی اگرباخود بسیارجدی و مصرانه مشتاق یافتن آگاهی نسبت به خود باشد و بتواند به اعماق وجود خود نفوذ نماید ، می تواند با آگاهی یافتن ازماهیت ترس درخویش ، خودرا ازچنبره ی این ترس فلاکت بارنجات بدهد

 

آگاهی یافتن ازماهیت ترس ورهایی از ترس نهفته ی درخویشتن است که انسان را چون پرنده ازتمام دام وبند ها آزاد نموده وبه وی قدرت پرواز و مانورتا بیکران هارا میدهد

 

نه انسان موجود عجیب و غامض وپیچیده ایست ونه زندگی برای او سوال آفرین ومبهم است ، انسان است که ازخود به مدد فکرشرطی خویش موجودی عجیب الخلقه ومبهم آفریده است وبا گشایش ذهن شرطی ، به یک باره تمام ابهامات ازوجود انسان فرو می ریزد  وانسان غامض وپیچیده ومبهم به یک باره وجودی شفاف وروشن می گردد

 

انسان به دلیل عدم شناخت واقعی خود ، برای خود یک زندگی پرازملال ومسکنت وخشونت وجنجال آفریده است و با شناخت واقعی خویشتن است که زندگی سراسرمسکنت وبدبختی وتیره روزی انسان به سروروشادمانی وخجستکی تبدیل می گردد

 

انسان ، بطور کلی خود را درمردابی گرفتارکرده وراه نجات را هم به روی خویش بسته است ، این ارمغانی ست که با گذرقرنها گریبان انسان معاصررا گرفته ، ولی هنوز معدود افرادی خودرا ازمرداب عفن موروثی خود نجات میدهند ، نمیدانم آیا آینده ی بشربارشد علمی وعقلانی او چگونه رقم خواهد خورد ، انسان همانقدرکه رفاه را برای خود بیشترمی کند فاصله ی ازخودرا هم زیادترمی کند و« خودبیگانگی» بیگانگی انسان با خویشتن خطرش ازمخرب ترین سلاح ها نیزبرای بشربیشتراست

 

انسان برای داشتن امنیت وآرامش ، سرزمینی خیالی وموهوم را برای خود آفریده واین سرزمین خیالی را آنقدرقوی وسترگ وخودرا خودباخته ی محض آن نموده که حاضرنیست به هیچ بهایی آن را درخود ویران وخویشتن خود را باتخریب آن دنیای خیالی درخود بیابد . ولی آیا دنیای امنیت وآرامش خیالی را که بشربرای خویش ساخته  ، می تواند آرامش وامنیت واقعی او باشد ،  وبرای او امنیت وآرامشی را فراهم آورد ؟ هیچگاه درخیال وتوهم ورویا نمی توان به امنیت وآرامش رسید بلکه باید درجهان واقعیت آرامش وامنیت خودرا به چنگ آورد . جهان واقعیت نیزکشف واقعیت وجودی خویشتن است

 

انسان با سکوت کامل ذهن درخود به تمامیت خویش دست می یابد ولی درغوغا وهیاهوست که ذهن ناخودآگاهانه مارا گرفتارسراب توهم وخیال می نماید

 

ماوقتی درهنر گرفتار تشبیه واستعاره وایجازوکنایه و... می شویم ناخودآگاهانه دامی تازه را برای به دام انداختن انسان و به چالش کشیدن وی می سازیم . درصورتی که ما حتی بدون تغییر، زبان وبیان وگویش خود نمی توانیم ، واقعیت بیگانگی انسان با خویشتن را به او نمایش بدهیم با تشبیه واستعاره وسمبل سازی ها اورا هرچه بیشتر گرفتاربند ودام ها نموده و با خویشتن خویش بیگانه می نماییم .

 زبان انسان زبانی شرطی ست که جز مجادله وستیز را نمی شناسد وجز مناقشه وستیز ،  عامل تفرقه وتجزیه شدگی را به دیگران انتقال نمیدهد . تازمانی که ما گرفتار زبان شرطی خود باشیم ، جز جدال وجنگ را با همان ستیزوجدال پاسخگو نیستیم  

 

انسان جذب جمعیت و توده ها می شود تا ازخود بی خبر باشد ، برای کشف خود باید ازتوده ها فاصله گرفت وخودرا درسکوت خویش پیدا کرد

 

ادراک ناب ومحض ادراکی ست که درآن هیچ قضاوتی وجود ندارد ، ادراکی که درآن انسان گرفتارحزن وشادی می شود نیزادراکی ناب وخالص نیست چون قضاوت است که انسان را گرفتارحزن وشادی می نماید .

 

ذهن ما خزانه ی مجهولات است وذهن با سرگردان نمودن ما دردایره ی مجهولات خود عمرمان را برباد داده وخودرا کورکورانه بقا میدهد

 

جوامع بشری بطورکلی با فرهنگ واعتقاد وباورهای بوجود آمده درمیان مردم وقوی شدن آنها ، یکایک انسان ها را با سیری بسیارشتابان به سوی قهقرا می برند . باید کسی شانس آورده وخودرا ازاین دایره هلاکت به بیرون رها نماید . اما ذهن شرطی که محصول همان جوامع به همان گره خورده است مجال چنین ادراکی را به انسان ها نمیدهد ، به ندرت کسانی ازاین مخمصه رها می شوند ، ولی این رهایی جمعی وشامل اکثریت هرگز نگردیده است .

 

آیا می توانیم خودباخته ی شخصیتی نشویم که دیگران برای ما می سازند ، درآن صورت است که با شخصیت واقعی خود ارتباط داریم ومی توانیم آگاهانه آن شخصیت متعالی را درخود به شکوفایی وکمال برسانیم

 

شخصیتی را که آدمی درپشت شهرت ومقام وثروت برای خود ودیگران  می آفرینند شخصیت واقعی هرکسی نیست بلکه شخصیتی کاذب وخیالی ست که وابستگی به آن انسان را ازماهیت واقعی خود دور می نماید و رهایی ازآن برای انسان امری غیرممکن نیست

 

درصورتیکه اغلب ما انسان ها گرفتاروبقا دهنده ی شخصیت بیرونی خویش هستیم ولی نمی دانیم که سرسپردن به این شخصیت خیالی ست که مارا ازشخصیت واقعی مان کاملآ منفک ودورنموده وگرفتارسراب ها می سازد

 

شخصیت اجتماعی یک ماهیت القایی ست که توسط جامعه وفرهنگ به ما القاء گردیده ولی شخصیت واقعی وحقیقی ما درعدم سرسپردگی ما به شخصیت القایی ست که آگاهانه درما به تعالی وکمال می رسد

 

تفاوت انسان ها با هم تفاوت خورشید وماه و زمین و ستارگان  است . خورشید معدنی ازنوراست که با نورپراکنی اش نوربه ماه وزمین وستارگان می دهد ودرخشندگی ماه وزمین وستارگان ازوجود خورشید است  وازخود هیچ تابش وتجلی ونوری ندارند . انسان هایی که با شناخت واقعی خویش به تمامیت خود وقوف یافته وآن را درخود کشف نموده اند ، اینان خورشیدی هستند که نوبه نو افکاری زنده وپویا دارند وازفکرآن تجلی یافتگان است که سایرانسان ها درزمین تغذیه می کنند .

 

صفت برترانسان نسبت به سایرجانداران قدرت تفکروهوش اوست اما اغلب مردم باقدرت تفکردیگران است که سیراب می شوند با تفکردیگران است که عمل می کنند وزندگی می نمایند ، آنچه را که دیگران « اتوریته ها » به آنان دیکته می کنند برای این گروه افراد ، واقعیت و «وحی منزل »  است وخوداینان هرگزقدرت فکررا درخود به کارنمی گیرند وازآن هیچ استفاده ای نمی کنند . آنچه را انسان عمیقآ درسکوت خویش ، درخود درک میکند واقعیت است ، ولی آنچه را با تفکرکسب شده ازدیگران  برای خود واقعیت می پندارد ،  واقعیت نیست بلکه نشخوارافکاردیگران درزباله ی ذهن خود است .

 

 

دوستان علاقه مند می توانند مطالب تازه ی وبلاگ

 خـــودشناسی

ازهمین نویسنده را نیزبا کلیک روی آن مطالعه فرمایند

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت10:19توسط اصغرناظمی | |

 

ما ، به سرابی خوکرده ایم وعمرمان را درآن بیهوده برباد می دهیم که جرات نگاه کردن عمیق به این سراب وبه عمق وژرفای آن نفوذ کردن را نداریم . دراین مخمصه است که به ابزارهایی فاقد هویت تبدیل شده ایم اما هیچگاه حاضرنیستیم چشم مان را گشوده وخودرا ازاین مرداب تعفن نجات بدهیم

 

هرچه بیشتردرخود فرو برویم واعمال ذهن را درخود تحت نظارت خود قراردهیم بیشترمتوجه ظرافت کاریهای ذهن که به دسیسه وشگرد شبیه اند می شویم . کار ذهن ما مکرودسیسه نیست ، ما که ناآگاهانه ذهن را هویت  وشخصیت خود می پنداریم به دلیل خودباختگی ما به ذهن ، ذهن  تمام تلاشش حفظ خود برای رهایی ما ازحقارت وپوچی وحفظ هویت ما می شود

 

مجموعه ی افکارمتناقض ودرتضاد ودرتعارض با هم ، مارا دردام وبند خود گرفتار کرده اند  ، تا می خواهیم ازدام فکری رها شویم فکری مغایرومخالف فکرقبلی درذهن مان جوشیده ومارا گرفتارخود می سازد ، تا میخواهیم ماهیت وکیفیت این فکرنوظهور را درخود ببینیم فکردیگری با جوشش لازمان ازراه رسیده ومارا دوباره دردام خود می اندازد واین ترازدی زندگی وسرنوشت بشری ست که همچنان تکرارمی شود  . این افکارضد ونقیض ما هستند که  فرهنگهای خشونت باررا برای بشر می سازند ، با یکدیگر صلح وآشتی ظاهری می کنند وبا یک دیگرجنگهای خانمانسوزوویرانگر را برپا می کنند وما تنها بازیچه گانی هستیم که هوایی به نام فکرمارا دردستان اختیارخود دارد  واین هوشمندی ست که صفت برتری وامتیازانسان برسایرجانداران گردیده  است .

 

گذشته وآینده پل های مخربی هستند که انسان را از حال واکنون که واقعیت زندگی ست منفک نموده ودرسراب خود به بازی می گیرند

 

زندگی را اگر درحال واکنون یافتیم به واقعیت آرام زندگی چنگ انداخته ایم وگرنه به خاطره ی گذشته وبه امید آینده متوسل شدن جز گریزازواقعیت زندگی برایمان ره آوردی نداشته  است

 

زندگی درحال قابل اکتشاف ودست یابی ست ، گذشته وآینده چرخه های فریبی هستند که مارا ازواقعیت نقد واکنون زندگی جدا می کنند وبه مرداب های مهلک خاطره وامید سرازیرمی کنند

 

اکنون و حال اقیانوس کشف ناشده ی زندگی واقعی انسان است  وگذشته وآینده مرداب های زندگی خیالی وتوهمی برای انسان هستند

 

آنگاه که واقعیت زندگی را آگاهانه درحال واکنون کشف می کنی همین کشف آگاهانه است که با گشودن چشم سوم تو تمام تاروبند های خیال وافسانه را که تمام وجود تورا درخود پیچیده اند را به یک باره درهم گسسته وازتمام وجودت فرو می ریزند

 

اگرزندگی را درحال واکنون یافتی به واقعیت شگرف وشگفت وحیرت انگیز زندگی چنگ انداخته ای وگرنه گرفتارچنبره ی فریبی گشته ای که تورا به گذشته وآینده پیوند میدهد  

 

زندگی گنجینه ای غنی ست که درحال واکنون جاری وقابل کشف است اما امید وآرزوها مردابهای عفنی هستند که مارا به دلیل ناتوانی درعدم ادراک وکشف واقعیت نقد زندگی گرفتار خود نموده وبا انتظارهای واهی پیوند میدهند .

 

آدمی موجودی حریص وآزمند است وحرص وآز درآدمیان شدت وضعف وکم وبیش دارد واصولآ درجوامع براساس فرهنگهایی که مولود تفکربشرهای دیروزین هستند ، برترکسی است که آز وحرص کمتری اورا دردام خود گرفتار نموده باشد . اما بیش وکم حرص وآز هردو یک منبع هوایی را درما سیراب نموده ویا ازآن نشات می گیرند و انسان زمانی می تواند خودرا ازحرص وآز رهانیده وبه آرامش واقعی دست بیابد که ریشه وعلت ومادرحرص وآز را درخویشتن کشف وخودرا ازاسارت آن رهانیده باشد

 

اغلب ما انسانها  آنگونه موجود ات فلاکت زده ای هستیم که تنها دربرابرقدرت مقاومت خودرا کاملآ ازدست داده وگرفتارتارهای چسبناک قدرت طلبی می شویم وحقارت خودرا با قدرت می پوشانیم .

 

ماهیت  انسان را دربرابرتنها قدرت می توان عمیقآ دید وآدمی دربرابرقدرت است که توانایی خودرا ازدست داده ودچارخودباختگی به آن می شود . وهرقدرآدمی درونی آشفته ترداشته باشد قوی تر به قدرت می چسبد ورهایی را برا ی خود امری غیرممکن می نماید  

 

ترس ازحقارت وپوچی ست که انسان را گرفتاردرخت تنومند وستبرهویتی کاذب نموده است وبه آسانی نیزنمی تواند خودرا ازاسارت آن درخت خیالی وموهوم خلاص نماید و سرسختانه برای حراست ازخود ، عمرش را قربانی حفظ آن درخت موهوم وخیالی  می کند

دوستان علاقه مند می توانند مطلب تازه ی

قدرت

دروبلاگ خـــودشناسی ازهمین نویسنده را نیزمطالعه فرمایند

 

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت13:4توسط اصغرناظمی | |

 

انسان نا آگاهانه گرفتاریک ادراک خطا شده – خطای پندار - وبرای حفظ خود ، قویآ به آن ادراک می چسبد وسرسختانه نیزازآن حمایت می کند وبه هیچ بهایی حاضرنیست « خطای پندار » را درخود عمیقآ نگاه کند وبه روشنی آن را ببیند ، وخودرا ازاسارت این فضای جهنمی منجمد وتیره وتاریک خلاص نماید . خشونت جبرآلود انسان نیز؛ درروابط ، درافکار ودراعمال وحرکات خود ، ماحصل گریزانسان ازخویشتن واقعی خود است . وعلت فراراو ازخویشتن ؛ پیچیده شدن درپیله ی پندار خطای مسموم خود است .

چرا انسان تا این حد از درک واقعیت خویش ، دچار انفعال گردیده ، واز خویشتن واقعی خود دور می شود ؟ ... می توان گفت ؛ انسان ناخودآگاهانه دچاروگرفتار« ترس » وهراسی کوردرخویشتن می شود ، که خودرا دربرابراین بیم واضطراب درونی ؛  ناتوان نموده واسیربلاانقطاع «ترس» در خود می گردد .  راه رهایی ازترس وبیم ونگرانی ، مشاهده ی مستقیم وبی واسطه ی آن در ذهن ، یا درضمیروحافظه ی خویشتن است . تنها مرزی  انسان می تواند با واقعیت خویشتن « بالایه های عمیق درونی خود » ارتباط برقرارنماید که پرده ی ترس را ازمقابل چشم خود کنارزده و خودرا ازاسارت ترس رهانیده باشد . انسان با رها شدن از ترس درخویشتن است که به آرامش درونی وواقعی می رسد ، ازترس ونگرانی کاملآ رها می شود وتازه می بیند تمام ستیزوجدالش با دیگران بیهوده ونتیجه ی خطای پنداراوست . رهایی ازترس نهفته ی درانسان برای هرکسی سعادت واقعی اوست .

 

جهل کلافی ست برگرداگرد انسان که قویآ اورا درخود پیچیده است وآدمی برای فریب ازجهل وناآگاهی خویش پوششی ازاطلاعات ودانسته های خودرا برروی آن پوشیده و جهل خودرا آگاهی خویش می پندارد

 

انتظار سم مهلکی ست که مارا گرفتار سراب نموده و ازدرک تمامیت خویش منحرف ودور می سازد ، انتظارپخش یک سریال مهیج تلویزیونی اگر باشد ، انتظار رسیدن یک نامه ازفرزند یا یک دوست اگر باشد یاانتظار رسیدن فردا باشد

 

انتظارجز تقلیل وکاهش دادن فشارآزارتلخ کامی ها به امید فرداهای بهتر نیست

تازمانی که گرفتارغبارهای درونی باشیم همه چیزرا تیره وتاریک می بینیم اگرعالم ودانشمند باشیم اما زمانی که خودرا ازغبارهای درونی رهانیده ایم همه چیزرا شفاف وروشن می بینیم اگردهقان وکشاورزباشیم

 

ترفند ودسیسه ذهن آدمی این است که ذهن هرلحظه برای آدمی خیالی آفریده واو  را گرفتارآن می نماید ، کسانی که توانایی مشاهده ی ذهن را درخویشتن به کف آورده باشند می توانند دمادم دام های فریب ذهن را درخود مشاهده نموده وآنهارا بی رنگ وخودرا ازاسارت ذهن برحذردارند

 

برای رسیدن به سعادت وتعالی تنها ذهن سد قوی راه انسان است واورا ازرسیدن به هدف والا ومقدس خویش بازمی دارد وبدون شناخت واقعی ذهن وداشتن آگاهی کافی ولازم درمورد عملکرد آن ورویکرد فکردرخویشتن هرگز نمی توان خودرا به مفهوم واقعی شناخت

ذهن پدیده ای جعلی درضمیروحافظه ی ماست ومارا ازشناخت واقعی خود وکشف واقعی خویشتن خود برحذر می دارد

 

انسان روبروی سرابی ایستاده وآن را برای خود ، دریا وآب می پندارد ، اما گاه چشمش گشوده شده وواقعیت سراب را می بیند ولی جرات شک وتردید کردن درباورهای موروثی خود و کنارنهادن آنها را ندارد . نه این باوروآن باور، بلکه تمام باورهایی که انسان ها را قرنها ودرتمام جهان شقه شقه کرده و بیرحمانه به جان یکدیگرانداخته است .

 

انسان ازخود ، موجودی سرگردان ساخته است وتمام تلاشش صرف ، رهایی ازسرگردانی می شود ، ولی هرچه درمرداب سرگردانی بیشترفرو می رود

 

ما رنج واندوه را ناخودآگاهانه برای خود می آفرینیم ودراین حیاط خلوت تعفن زا ی ذهن ، عمری خودرا محبوس وزندانی می کنیم و جز شکوه وشکایت وناله وشیون را نیزکارخود نمی کنیم

 

ماوقتی اراده می کنیم عملی نیک را انجام بدهیم ناخودآگاهانه خودرا دچارانحراف نموده وازاصل خویش دورمی شویم ، آیا می توانیم اعمال نیک وانسانی را بدون اراده انجام دهیم ؟  وقتی ما نسبت به ریشه وعلت اراده درخویشتن آگاهی کافی را داشته وخودرا ازجوشش این فعل وعمل درونی نجات داده ایم ، تمام اعمال مان بدون اراده ؛ اعمال صحیح  وسالم ونیک وانسانی است ، اما عمل نیکی که درآن اراده دخیل می شود ، ما ناخودآگاهانه گرفتاریک میدان وفضای نمایشی هستیم که خودرا درآن بقا می دهیم ، منیت خودرا پاسخ می دهیم . دخالت اراده مارا گرفتاردنیای تضاد وتناقضات می کند ودرآن حریمی که ما گرفتاردنیای تناقض وتضاد باشیم اعمال ما اعمالی نیک نیستند و آن اعمالی ست که خلاف ومغایرفطرت واصال وهویت اصیل ما صورت می دهیم

 

ذهن پدیده ای اعجاب انگیزوشگفت آور درضمیروحافظه ی ماست که مارا با ترفند  وشگرد ودسیسه های خود بطورمرتب سرگرم خود می نماید . ازشگفتی های ذهن ساختن تصاویرمداوم ومارا گرفتارآن تصاویرکردن درخود است وازشگفتی های دیگر ذهن ساختن شبح های موهوم بیرونی برای هرکسی است . به عنوان نمونه کسانی که ازتاریکی هراس دارند این ذهن آنهاست که برای آنها شبح وتصاویرمرموزبیرونی را می سازد وصاحب خودرا دچاررعب ووحشت وزندانی آن تصاویروشبح ها می نماید .

 

هرکسی را تنها ترس است که کور نموده و از درک تمامیت خویش دورمی نماید واورا کورکورانه به بیراهه می کشاند

 

تمام بلایی که برسرانسان می آید از کشیدن بارسنگین رنج واندوه ومرارت ، از جدال وستیزهای بی امان ، گرفتارفریب ودروغ شدن ، وگرفتارتعارض وتناقض شدن همه وهمه از ذهن اوست ولی هنوزاغلب مردم نسبت به ماهیت ذهن خود وجوشش های کورکننده ی ذهن وخودباختگی خود به ذهن خویش آگاهی لازم را ندارند وهمچنان خودرا دراسارت ذهن شرطی خود محفوظ نگاه می دارند

 

مشکل اساسی فرهنگ ها حال درشرق یا غرب فرق نمی کند ،  این است که بیداری و رهایی وکمال را درقرون گذشته تا به امروز ، به کسانی اختصاص داده اند که عارف بوده اند و« بیداری و رهایی» درانحصاریک گروه خاص قرارگرفته ودیگران را قربانی نموده است . درصورتی که ، شرط بیداری ورهایی وکمال انسان در« خودشناسی » ورسیدن به خودآگاهی ست ، شناخت واقعی خویش که شناخت ماهیت ذهن ومشاهده ی رویکرد فکردرخویشتن است به گروه خاصی تعلق ندارد ونیاز به تحمل مقدمات سخت وطاقت فرسا و مشقت بار برای رسیدن به آن نیزنیست ، باید آگاهانه ذهن را درخویشتن واکاوید وآن را مورد ارزیابی دقیق وعمیق قرارداد وذهن ر ا بسیاربیر حمانه ازاطلاعات ودانستگی های انباشته شده ی درآن تخلیه وسبک نمود  . اطلاعات ذهن منظوراطلاعات علمی نیست بلکه اطلاعات اکتسابی ست که آنهارا ازطریق نفوذ خانواده واجتماع درطول عمر خود کسب ودریافت کرده ایم و آن اطلاعات ودانستگی ها هویتی بدلی وغیرواقعی را برگرده ی ما تحمیل وسوارنموده است وشرط کمال انسان نیزرهایی ازاین اطالاعات وتجزیه وتحلیل ها ، وواکنش های کورذهنی درخویشتن است .

 

آدمی تازمانی که نسبت به خویشتن درناآگاهی باشد « عدم شناخت واقعی خود » اسیرترس ورعب ووحشت است وازفشارترس ونگرانی ست که جز خود را نمی فهمد وجز ازخود حراست ودفاع نمی کند ، اما زمانی که انسان به خودآگاهی می رسد ، به یک باره ازچنبره ی ترس رها گردیده و موجودی سراپا بخشش وسخاوت وایثارمی شود ، دیگرانگیزه وعلتی نمی بیند که بخواهد ازخود دفاع کند وسعی می کند دیگران را نسبت به پدیده ی توهمی درونی آنها که آنان را کورکورانه گرفتارخود دارد درحد توان ، آگاه نماید

 

وقتی اعتقاد وباورها وتفکرات دیروزین انسان را بطوربسیاردقیق وعمیق مورد بازبینی قراردهیم متوجه می شویم که انسان درهربزنگاهی به فکرآفریدن مدینه ی فاضله ی خیالی و ایده آلی برای خود وفراربی وقفه ازخویشتن بوده است ، یعنی انسان هیچ وقت به فکرنجات خود نبوده بلکه همیشه با فرارازخویشتن خویش زخم درونی خودرا شدید تر وملتهب تر کرده است

 

انسان درطول قرنها زندگی برای خود بگونه ای ارزش آفرینی کرده که قدرت را برای خود محفوظ نماید ، درصورتی که نفس قدرت طلبی ، به دلیل ترس انسان ازانسان است وبا قدرت طلبی هرکس این چالش را دروجود خود قوی تر می کند واین تناقض است که انسان را شقه شقه نموده وازماهیت واقعی خویش منفک وجدا می نماید ، باعث ایجاد تفرقه وجنگ و جدال بین انسان ها می گردد که نتیجه ی آن جنگهای خانمانسوز فعلی وعدم توانایی انسان ها برای رها شدن ازاین اعمال خسونت بار است  

 

انسان با پا گذاشتن به ماورای اندیشه است که می تواند بفهمد که کدام تصمیمات فکربه نفع انسان وکدام تصمیمات مخل زندگی  وسعادت آدمی است

 

انسان تنها باشناخت واقعی خویشتن است که پس از رسیدن به این درجه ی ازکمال نه ازدیگران به عنوان ابزاربهره بری استفاده میکند ونه خودرا ابزاردیگران برا ی بهره دهی به آنان می سازد ، نه با دیگران سرمناقشه وجدال دارد ونه جدال دیگران که ازناآگاهی آنها نشات می گیرد را با خشونت پاسخ میدهد . وتنها با شناخت واقعی خویشتن است که انسان متحول ودگرگون گردیده وجهان هستی نیزبرای او دگرگون می شود

 


دوستان علاقه مند می توانند مطلب تازه ی

باید سراپاسوخت . تا درخاکسترخویش تولدی دوباره یافت

دروبلاگ خـــودشناسی ازهمین نویسنده را نیزمطالعه فرمایند  

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت21:7توسط اصغرناظمی | |

قانون بیرون هیچگاه مهاری برای انسان نیست بلکه محرک بسیاری ازاعمال خطای او نیزهست ، تنها کشف واقعی خویشتن است که هرکسی را درعین بی قاونی وظیفه مند حفظ رعایت تمام ارزشهای انسانی می نماید  

 

ذهن غباری ست که حافظه ی مارا تحت تسلط خود گرفته است وما نیزدرتمام طول عمر ناآگاهانه گرفتاراین غبارهستیم که به همین دلیل چشم مان به درک واقعیت بسته شده است ونمی توانیم تا اعماق هیچ چیز نفوذ کنیم

 

کسانی که گرفتاروخودباخته ی ذهن شرطی خود شده اند ، آگاهی آنها ازمحدوده ی ذهن ابترشان فراترنمی رود وهرگز نمی توانند خودرا ازدام کشنده ی ذهن خود خلاص نمایند ودراین فضای بسته است که اسیرشده وازاین منبع تغذیه می شوند وناآگاهانه ازاین فضای متعفن خود دفاع می کنند

 

افراد متعصب گرفتارگل ولایی می شوند که هرگز نمی توانند خودرا اززندان خفه ی این فضای متعفن نجات بدهند ؛ 

 

هردرونی که خیال اندیش شد /چون دلیل آری خیالش بیش شد .... ولوی

 

دست یابی به مقام ، قدرت وبالاترین موقعیت های اجتماعی جزگریزاز خویشتن برای  انسان  نیست ودراین گریزاست که انسان مقام ومنزلت واقعی و ملکوتی خودرا ناآگاهانه با فریفته شدن درتارهای فریب مقایسه ورقابت کور ازکف میدهد

 

انسان با آگاهی یافتن ازماهیت واقعی خود ، ازهویت واقعی خویش وبوجود آوردن انقلابی درونی درخود وکشف تمامیت خویشتن وبارهایی ازاسارت های درونی است که به آزادی واقعی می رسد وبه ارزش حقیقی خویش چنگ می اندازد وگرنه گرفتاربازار سیاه و آشفته فریبی بیش نیست

 

کسب آگاهی جز لبریزکردن ذهن ازاطلاعات فرسوده ای که ماحصل افکاردیگران است ، نیست واین آگاهی ست که دام وبند بندگی واسارت انسان می شود ، برای رسیدن ووصول به آگاهی واقعی وذاتی خویش باید با هرمطالعه ذهن را ازدانستگی ها ی انباشته شده درآن ، سبک و تخلیه نمود

 

آدمی اگر چشمش گشوده شود جبرخفه وویرانگرجهلی را می بیند که چون طوفان خیل خیل انسان هارا درچنگ خود به هرسویی بی اختیار ،  و مضطرب وسرگردان می کشاند . واغلب ،  دل خوش به این هستند که چشم شان این گردباد مهیب وویرانگر که چون خاشاکی اسیرآن هستند را نمی بینند واین سعادت وخوشبختی نیست بلکه مسکنت وبدبختی ست .

 

انسان با پاک کردن غبارهای درونی تمام فاصله هارا ازروبروی خود محو نموده وچشمش به آفاقی دیگر گشوده می شود

 

 ما برای درک حقیقت نیاز به انرژی بسیار شدیدی درخویشتن داریم  که اغلب آن انرژی را  قبل از ارتباط برقرار نمودن با حقیقت درخود سوزانده واز بین می بریم  ودچار تفرقه وکثرت گرایی می شویم

 

 تاریخ ، اجداد ونیاکان ، تشنگان قدرت درهرزمان وجهل وبی خبری مردم دست دردست هم نهاده وانسان را به ورطه ی هلاکت ونیستی می کشانند  

 

 درک حقیقت زمانی برای انسان امکان پذیرمی شود که هرکسی دربرابرتمام افکارواعمال وحرکات خویش بطورمداوم بیداروهوشیاربوده وخویشتن را تحت کنترل داشته باشد

 

 فرارمداوم آدمی ازخویشتن است که اورا ازدرک واقعیت محروم می سازد

 

 قوی ترین خطر عامل بیگانگی انسان با خویشتن ،  اتوریته هایی ست که درهردورانی مثل قارچ های سمی درکنارانسان ها می رویند واین اتوریته ها هستند که انسان هارا به گمراهی کشانده وهرکسی را ازکشف واقعیت خویشتن محروم می سازند

 

 انسان ها بطورکلی گرفتارذهن آشفته ی خویشتن اند وتنها با آرامش کامل ذهن است که کشف ناشناخته ها وشناخت ودرک آن بی قیاس و بی نام  سنجش ناپذیر برای انسان امکان پذیرمی شود

 

 انسان تنها زمانی معنی صلح وآرامش را می فهمد ومی تواند صلح را تجربه کند که ذهن آشفته را درخویشتن تحت کنترل خود درآورده وبا تخلیه ی آن خودرا به آرامش کامل درونی برساند

 

 ناآرامی واضطراب انسان ازناآرامی درونی ووجود ذهن شرطی وناآرام اوست و رهایی ازذهن شرطی ، آرامش واقعی انسان است

 

 انسان موجودی نا آرام ومضطرب وسرگردان است ولی آیا آدمی جبرآ برای این ناآرامی ونگرانی آفریده شده است ؟ خیر. انسان ذاتآ وفطرتآ و ماهیتآ « آنچه هست » موجودی آرام وبی اضطراب ودوراز نگرانی است ولی ناآگاهی آدمی اورا گرفتارسراب اضطراب وناامنی وناآرامی ذهن شرطی خود می نماید . زمانی انسان می تواند به امنیت وآرامش واقعی خویش برسد که خودرا ازاسارت ذهن ناآرام وستیزه گر خویش خلاص نموده باشد  

 

انسان با رهایی ازغبارهای درونی دنیایی را درخویشتن کشف می کند که این جهان مکشوفه درونی ، پنجره ی ورود انسان به سرزمین ناشناخت هاست . انسان بعدازاین پالایش وتزکیه درونی به جهانی کاملآ نووتازه وجدید وارد می شود به ناشناخته هایی دست می یابد که برای عقل معمولی انسان قابل درک نیستند . باکشف دنیای درونی ست که انسان تازه آرامش را درک میکند ، عشق را تجربه می کند ومرزحقیقت را می شناسد

 

انسان با کسب قدرت وثروت وشهرت ، خلائی را درخویشتن می پوشاند که آن خلاء کاذب را با القاء خانواده وجامعه و فرهنگ وباورهای خود ، برگرده ی خویش تحمیل نموده است و کارمداوم انسان ناآگاهانه فرارازاین خلاء درونی و سرپوش نهادن برروی آن با عوامل ودل بستگی ها وتعلقات بیرونی ، درخویشتن است

 

هرانسانی ازخود برای خود یک اتوریته می سازد وبرای کاهش تردید وشک خود دراین نقاب وصورتک ، وشخصیت  تصنعی وبدلی « هویت خودساخته » است که به  اتوریته های بیرونی تکیه میدهد ، زیرسوال رفتن این اتوریته است که آدمی رادربرابردیگران به خشم وغضب ، وواکنش قهرآمیزوا می دارد

دوستان علاقه مند می توانند مطلب تازه ی « حضور ذهن »  ازهمین نویسنده دروب

خــــودشناسی 

 را باکلیک روی آن مطالعه فرمایند

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت11:43توسط اصغرناظمی | |

ذهن ، جوشش مسلسل افکارمتناقض ومتضاد درحافظه وضمیرماست که بطورممتد مارا گرفتار می نماید وآن را ؛ « نفس» ، «خود» و «من» می نامند واین مهلک ترین دام اسارت انسان است .  ذهن است که اورا بطور مستمر و بی توقف ، وروزمره دراسارت خود نگاه می دارد ، ذهن یعنی باورهای ما که منبعث ازاطلاعات اکتسابی ما درتمام طول عمر است ، باور خشونت وستیز، باورآشتی ومهر . این دوباورمتناقض ، هردو ازتارهای چسبناک ذهن اند که مارا اسیرخود می کنند ، اگربتوانیم ذهن را درخویشتن با نگاهی ژرف ، وروشن وشفاف وبی پیرایه بنگریم ، آنگاه است که ازاسارت ذهن برای همیشه خلاص خواهیم شد وبعداز آن بارهایی کامل ازاسارت قضاوت وپیشداوری های مسموم خویش ، تنها نظاره گر خواهیم بود نه منفعل دربرابربازتابهای درونی خویش ، دربرابرجوشش های مداوم فکر درخود ، دربرابر حوادث و رویدادها ... وبعدازآن است که واقعیت ؛ تازه به تازه ، نوبه نو برای ما قابل ادراک ودریافت است

درجوامع امروزهزاران دلیل وعلت برای به چالش کشیدن انسان وجود دارد ، ماوقتی پیرامون خودرا نگاه می کنیم می بینیم هزاران انگیزه و علت ورویداد  برای فکرما  - چون مرغ ودانه - وجود دارد تا برای ما چالش بوجود آورند ، وقتی فاصله طبقاتی دریک جامعه را می بینیم خودرا به عنوان یک هنرمند ازنظر هنری وانسانی وظیفه مند دفاع ازقشرپایین جامعه می بینیم ؛ اما این چالشی ست که ذهن شرطی برای ما تداعی میکند تا باعث حفظ خود « استمرار ذهن » شود  . ذهن یک فکرکهنه ومرده است ، وقتی ما گرفتارچالش آن می شویم ، ازواقعیت ، از « آنچه هست » که نوبه نوست ، فاصله می گیریم ودچار گمراهی و انحراف شده ، دیگر نمی توانیم واقعیت را دریافت کنیم ، واقعیت درحال واکنون ، جاری وساری ست ، ولی ذهن مارا اسیرخود « فکرمرده » نموده ودردام فکرکهنه ومرده نگاه می دارد . گرفتارفکرمرده شدن یعنی ازحال بریدن ودرگشته سرگردان ماندن وازواقعیت جدا شدن وبه دام توهم وخیال افتادن . اگردرخود عمیق بشویم ، می توانیم ؛ گرفتارفکرشدن را درخود مشاهده کنیم . البته باید به این مهم هم توجه داشته باشیم ؛ ذهن بسیارزیرک وکارآزموده شده است ، قبل ازآنکه خود را به ما نشان دهد ، مارا سریعآ اسیرپیشداوری وقضاوت خود می نماید . اسیرپیشداوری وقضاوت ذهن شدن ، یعنی ؛ به دام کهنه ها لغزیدن وازدرک نوبه نوی زندگی بازماندن

ذهن را زمانی که آدمی درخود ش می بیند وساکت وآرام فقط به آن نگاه میکند دچارحیرت وشگفتی غیرقابل توصیفی می شود ، ذهن هرلحظه طعمه ای را پیش کشیده وسعی دارد آدمی را گرفتارنماید ، گاه طعمه یک ضعف یا برتری ست که آدمی درخود دارد ، گاه یک سوژه است که آمدت ها پیش چشم آدمی به آن افتاده واست وذهن خاطره ی آن را درخود ثبت دارد ، گاه طعمه ممکن است یک اتفاق اجتماعی باشد ، ولی به هرحال اساس تمام طعمه های ذهن خاطراتی ست که ازآنها داریم و طعمه های ذهن جزیاد وخاطره های گذشته نیستند . طعمه ها ممکن است لذت بخش باشند یا ممکن است آدمی را دچار حزن واندوه ونگرانی نمایند ، گاه می بینیم فکری گریبان مارا گرفته ومارا رها نمی کند ، ریشه وبنیان این افکار همان ذهن درحافظه ی ماست . اگربتوانیم حرکات واعمال وبازیهای ذهن را چون یک فیلم بدون دجار قضاوت وپیشداوری شدن ، درخود تماشا کنیم ، دراین تماشاست که یک فیلم مهیج وحیرت آور درونی را برصفحه ی سینمایی حافظه مان می بینیم ، بدون آنکه اسیروگرفتارتنش های درونی خود – یعنی همان بازیهای مداوم ومستمرذهن – بشویم . این کارمداوم ذهن است که یکایک افراد را ناآگاهانه دراختیارودرمحاصره ی خود دارد وآنهارا با یادآوری خاطره های خود  برای حفظ خود مشغول می دارد .

اگرآدمی چشمش به زیرکی وبازیهای مداوم ذهن درخودش گشوده شود ومچ ذهن را درخود به دست بگیرد ، دیگراسیربازیهای فریبنده ی ذهن درخود نمی شود وهروقت ذهن بخواهد اورا بقول معروف به دنبال نخود سیاه بفرستد با صبروسکوت ، باتماشای ذهن درخود ، لبخندی زده و ذهن اورا رها می کند – دیدن وتماشای ذهن درخویشتن است که با این عمل مشاهده ، ذهن درضمیر ما بیرنگ وکاملآ محو می شود – وقتی ذهن را درخویشتن فقط مشاهده می کنیم ذهن ازرودررفته وآدمی را به حا ل خود رها می کند . ذهن  یک زباله ی خاطره درضمیرماست ، وقتی که نسبت به ماهیت ذهن آگاهی کافی ولازم را نداشته باشیم این سطل زباله کلافی سردرگم و خرد کننده وتباه کننده برای ما می شود . معهذا می توان با کسب آگاهی وجدیت ، خودرا ازدست این دیودرونی خلاص نمود . اگرچه هنوز آموزه هایی دراین زمینه دردسترس عموم مردم نیست  وتنها افراد کنجکاو با مطالعه وکسب آگاهی لازم درموردماهیت ذهن وساختارآن ، رهایی را تجربه می کنند ولی این ساختارذهنی وماهیت آن ورویکرد فکردرانسان است که اورا دراحاطه ی سفت وسخت وشکننده ی خود دارد واورا گرفتارنگرانی وسردرگمی وبلاتکلیفی می نماید .

بااستفاده از ماده مخدر« ترجیحآ تریاک » مغزانسان دچارتغییروتحولاتی آنی می شود که فرد استفاده کننده درزمان نشئگی ، بطورموقت وبدون اراده ی خود ، «خود» «هویت ذهنی » درمغزدچارسستی ، رکود و خواب آلودگی می شود . « منیت » و «خودمحوری»  بدون آگاهی داشتن نسبت به آن موقتآ درانسان دچارتزلزل ودگرگونی وخاموشی می گردد ،  وفرد درآن حالت بطورغبارآلود « واقعیت = آنچه هست » را می بیند ، به دلیل ناآگاهی ازهویت ذاتی خویش ورهایی غیرارادی وابزاری ازهویت ذهنی «خود» ، انسان آن را غبارآلود می بیند وتوانایی ابراز وبیان مشاهدات خودرا ندارد . کسانی که تیزبین باشند می توانند این دگرگونی وتحول ابزاری را عمیق تر درخود مشاهده کنند . دراین حالت عشق وعلاقه به هرچیزی « نه تعلقات وابزار مادی » بدون داشتن علت وانگیزه درانسان بسیارقوی وبرجسته می شود . آدمی فاصله ای میان خود با دیگران ، میان تمام انسان ها نمی بیند ، جرات وجسارت وافری درانسان جان می گیرد ، ترس درآدمی بسیارکم رنگ وبی اثر می شود . درزمان نشئگی ممکن است افراد دست به اعمال جسارت باری بزنند که درحالات عادی وروزمره – ذهن شرطی – آنهارا دچار هراس نموده وازانجام آن اعمال باز می دارد . رهایی ومشاهده ی غبارآلود با ماده ی مخدریک رهایی ابزاری ست ورهایی واقعی نیست .

آدمی زمانی ازفضای توهم وخیال وجبرویرانگر آن رهایی می یابد که به خودآگاهی رسیده باشد .

من یک ماشین ارزان قیمت ومعمولی دارم ، ذهن ، بادیدن ماشینی گران قیمت تصویری از آن به نام تمایل ساخته ومرا اسیرآن تصویرمی کند واین کارمکرر ذهن ماست وآدمی بارسیدن به خودآگاهی ست که می تواند دمادم خودرا با مشاهده ی ذهن ازکلافهای آن رها نموده وپیله ی آن را ازگرداگرد خود بگشاید . باباطاهرمی گوید ؛

زدست دیده ودل هردو فریاد / که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش زپولاد / زنم بردیده تا دل گردد آزا د

باید خنجرپولادین را بردل زد تا دیده ازاسارت آن آزاد شود . انسان اگرازقدرت بینایی هم محروم شود ، ذهن که درزباله ی خاطره ها مسکن دارد یا ذهن که خود زباله ی خاطره هاست ، بدون نیازبه داشتن چشم سربرای انسان دمادم دامی تازه وتمایلی تازه را براساس تجارب شنیداری یا لمس کردنی ، یا تجزیه وتحلیل های ذهنی همچنان درپیرامون صاحب خود بوجود آورده واورا گرفتاروبندی وزندانی خود می نماید ، پس باید خنجرمشاهده را برذهن شرطی خود زده وخودرا ازدام و آن اژدهای درون رها نمود .

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت17:30توسط اصغرناظمی | |

مشکل بیشترما انسان ها این است که به دلیل نداشتن آگاهی کافی ولازم درمورد ماهیت واقعی خود ونداشتن امنیت و آرامش درونی ، قبل ازارتباط برقرارکردن با واقعیت هرموضوع وپدیده ای گرفتارتاروبند مسموم پیش داوری وقضاوت های ذهن شرطی خود می شویم

 

تنها عشق واقعیت وجودی انسان است ولی افراد به دلیل نداشتن آگاهی ازماهیت خویش ونداشتن امنیت وآرامش درونی درخویشتن است که ازعشق برای خود پدیده ای توهمی ساخته وازواقعیت وجودی خود منفک می شوند

 

عشق یعنی ازاسارت ذهن شرطی رها شدن وواقعیت وجودی خویشتن را کشف نمودن

 

بسیاری ازما انسان ها خواب آلود متولد می شویم وخواب آلود می میریم بدون آنکه نسبت به خودآگاهی خویش هیچگونه وقوفی یافته باشیم

 

آگاهی انسان ، آگاهی اکتسابی نیست بلکه آگاهی واقعی انسان آگاهی ذاتی وفطری ست که هرکس باید آن را درخویشتن باکنارزدن غبارهای مانع کشف نماید ، وآگاهی واقعی  برا ی هر انسانی درزمان معاصردربعضی از کشورها با حیرت مداوم برای انسان قابل حصول است ودربعضی ازکشورها با حیرت توام با حسرت .  

 

آدمی قبل ازآنکه  « ترس » برای او موضوع ویا دلیل وفعلیتی داشته باشد ، براساس غلبه ی باورهای شکسته وبسته ی خود وفرهنگ غالب جامعه است که ازترس ، تصویری  درضمیرخود کاشته وآن غول بی شاخ ودم وبی علت وانگیزه را درخود تدریجی پرورش میدهد وخودرا ناخودآگاهانه وناآگاهانه گرفتاراین دیو درونی می نماید وبا این عمل است که به تدریج تحلیل رفته وازجسارت وجرات خود می کاهد ودرخانواده ودرجامعه موجودی ضعیف وزبون وسرسپرده بارمی آید وتوانایی به دست آوردن حق خود ودفاع ازحقوق انسانی خودرا ازدست میدهد . همین ترس است که درتمام عمرچون شبحی تمام وجود انسان را درچنگ گرفته وقدرت تفکرسالم ودرک واقعیت را ازآدمی می گیرد واورا گرفتارشکسته بینی وگسسته نگری وازکل منفک نموده وبه جزء می کشاند . این ترس است که هویت انسان را دراحاطه خود گرفته وبه تعبیرخود شکل میدهد وتمام عمر، او را هدایت ورهبری وفرماندهی می کند .

 

پیامدهای این ترس موهوم دریک جامعه چیست ؟ من یک کودکم وبه دلیل باورهای شکسته وبسته خود وتلقین خانواده ونفوذ فرهنگ جامعه  ، ترس درضمیرمن شکل گرفته ورشد می یابد وتمام روابط  وافعال دیگران درمن ، و تلقین خانواده وجامعه دست دردست هم داده واین موجود منفوررا درحافظه ام تقویت وفربه می کنند ، بعد از آنکه وارد جامعه ی بزرگتر خود می شوم  ، ازتحصیلات برخوردارم ، شغل مناسبی به دست می آورم ، ازدواج می کنم وصاحب فرزند وخانوده می شوم و....و... وخامت اینجاست که من ، موجودی خودباخته ودراسارت ودراختیارتام وتمام ترس درخویشتن هستم ، یک ماشین متحرک دراختیار ترس واضطراب ، تمام افعال من درجامعه ، تصمیم گیری هایم ، روابطم با دیگران  ، تصمیمات جزء وکلی ام را ، تصمیم گیری درمورد دیگران را ، مدیریت خانوداه وفرزندان خود و مدیریت افراد دیگرو...و... را ، ترس شکل گرفته دروجود من است که شکل وماهیت میدهد ، این ترس است که ازمن یک هنرمند خودباخته ی ترس می سازد یک مدیرخودباخته ی ترس می سازد ، واین ترس است که مرا به پیش می راند وهدایت می کند ، به فکرپیشی گرفتن می اندازد ، به فکررقابت می اندازد ، به فکرانتقام گرفتن ازدیگران می اندازد ، برایم دشمن فرضی می سازد ، برایم حریم وفضای القایی وایده آلی می سازد . ترس آنچنان مرا دردام خود پیچیده که قدرت درک واقعیت وتشخیص همان ترس را درخویشتن ازدست میدهم وموجودی خودباخته وآواره وسرگردان دراختیارترس می شوم ، وهیچ سعادتی بالاترازاین نیست که انسان «ترس» را در درون خود یافته وبا آگاهی وبا صبرومتانت وبی جبهه گیری درمقابل آن برآن غلبه نماید وتنها این سعادت واقعی انسان است .

 

انسان درفضایی بسته ومحدود خودرا اسیروزندانی می کند وماورای آن فضارا نمی تواند دریابد وبفهمد وتجربه کند ، فضای بسته ومحدود وتفرقه سازانسان فضای فکراوست ولی فضایی مافوق این فضای تیره وتاریک نیزبرای انسان وجود دارد که آن فضای روشنی ونور، ووحدت ویگانگی ست هنوزانسان ها بطورفراگیرنمی توانند وارد آن فضای نامحدود ولایتناهی بشوند

 

وقتی ازواقعیتی که برایت قابل شهود است ووجود دارد گفتگو می کنی اگر دیگری آن را تجربه کرده باشد ازواقعیت برای او حرف زده ای وبا او به ادراک موضوع وهدف مشترک رسیده ای ،  اگربرای دیگری آنچه را تجربه می کنی قابل ادراک نباشد تنها یک معنی را چون هزاران معنی ی سفسطه سازو دام گستر دیگر به دیگران انتقال داده ای واین آغاز خطراسارت افراد است

 

باورهای ماست که مارا می سازد به ما شکل وماهیت وهویت میدهد . باورها ی افراد درهرکشوری منبعث ومحصول فرهنگ هرکشورند وفرهنگ ها درتمام کشورها ساخته ی تفکرآدمیان است ، آنچه را که باوربرای آدمی می سازد ، شخصیت وماهیت وهویت واقعی وحقیقی او نیست بلکه شخصیتی بدلی وهویتی خودساخته است .  شخصیتی را که ما براساس باورخود می سازیم شخصیتی القایی وتحمیل شده برگرده ی ماست ، وصله ای ناجوروغیرواقعی دروجود ماست . هویتی را که باوربه ما پیشکش وارزانی می کند وبرای ما می آفریند ، هویتی ست مغایربا هویت واقعی وخدادادی ما واین هویت وشخصیت خودساخته است که مارا گرفتارجدال وکشمکش درونی نموده وآرامش را ازما می گیرد ، جدال وکشمکش درونی ما ست که به بیرون سرریز کرده وآرامش جامعه و دیگران را برهم می زند وباعث ستیزوجدال وجنگهای ویرانگرو خانمانسوز بشری می شود

 

ذهن شرطی انسان جز سودطلبی وگریزاززیان را نمی شناسد وروند زندگی بشری دردایره ی تنگ وخفقان آور محاسبه می چرخد ، آیا آدمی می تواند راهی را برای خود پیدا کند که درآن فضای تنگ محاسبه نباشد وانسان عاشقانه برای سود رسانی به دیگران « نه سود مقابل زیان محاسبه » درآن حرکت کند ؟

 

انسان زمانی می تواند ازآرامش نسبی برخوردار باشد که گرفتارپیشداوری وقضاوت های ذهنی  خویشتن نباشد وزمانی می تواند آرامش مطلق را به دست بیاورد که ذهن را درخویشتن با آگاهی تحت نظارت ومشاهده ی مداوم خود درآورده وازخودباختگی به پیشداوری وقضاوت های مسموم ذهن خودرا برحذر دارد

 

دوستان علاقه مند می توانند از وب خــــــودشناسی  ازهمین نویسنده نیزدیدن فرمایند

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت11:6توسط اصغرناظمی | |

 

خدا آنقدر به انسان نزدیک وبا  اودرخلوت وجلوت مانوس است که ازغایت نزدیکی انسان ازخدا دور می شود

انسان درمخمصه ای گرفتار شده است که قدرت و جرات خلاصی ورهایی ازاین مخمصه را ندارد ، اما ماندن دراین مرداب است که عمرانسان را به پستی از او می گیرد وماندن دراین سراب است که فاصله های ویرانگر طبقاتی وحق کشی هارا بوجود می آورد  وجنگهای خانمان سوزرا به دنبال دارد ، هرچند آدمی برای توجیه ناآگاهانه خودش فلسفه بافی های زیادی کرده ومی کند ولی انسان گرفتارمردابی شده که جز هلاکت خودرا تضمین نکرده است  . انسان برای خودش مصیبتی را ساخته است به نام زندگی وهرلحظه دراین بازار هزاران انسان قربانی جهل وبی خبری می شوند  و می توان هلاکت دمادم تمامی انسان ها را درمرداب زندگی خود دید

 

انسان موجودی ست شرطی وبرنامه ریزی شده وگرفتارناخودآگاهانه وناآگاهانه ی شرطیت «خودمحوری» خود ، زمانی که ارزشهای برترو متعالی دریک جامعه حکمفرما می شود  درچنان جوامعی ست که عیب ونقص ها وضعف های انسان ها نمود وبرجستگی بیشتری پیدا می کند . زمانی  انسان می تواند شرطیت را درخود یافته وبرنقص وعیب خویش فائق آید که ذهن شرطی را درخود درهم شکسته واززندان ذهن خویش خودرا رهانیده باشد

 

افکارآشفته انسان هاست که راه تعالی و کمال را به روی آنها بسته ویکایک را گرفتارسراب های مخوف افسانه ورویا پروری نموده است ودرتمام زمان ها تنها قدرت طلبان وثروت اندوزان است که بازارافسانه پردازی را به نفع خود رواج میدهند

 

آدمی آنگونه گرفتاروخود باخته ی تنش های کوردرونی  خود گردیده که جرات نگاه کردن به چالش های درونی خودرا ندارد وبطورمستمروبی وقفه وآسیمه سرسعی درفرارازآن تنش وچالش های کوروابله و تحمیل شده ی به خود را دارد واین فرارمداوم ازخویشتن است که اورا بیشتروبیشترگرفتارچالشهای مخرب وویرانگر می سازد ، اورا بیشتروبیشتردردام تضاد وتناقض ها وجدال وکشمکش ها گرفتار می نماید

 

یکایک ما انسان ها درسرابی ودرگردابی گرفتار شده ایم که به همه ی مشقت وسختی ورنج واندوه وبلای این گرداب خو کرده ایم ، ولی جرات نگاه کردن به واقعیت وجودی خود را نداریم ، ازنگاه کردن به گرداب وماهیت آن هراس داریم ، می ترسیم . آری . ترس وبیم است که هویت مارا ربوده ومارا درخود پیچیده است وتمام عوامل بیرونی نیزدست دردست هم داده وهمچنان مارا درگرداب خفه ای که گرفتار شده ایم با تبلیغات وسیع ، همچنان اسیروگرفتارنگاه می دارند وتنها خودمان باید خودرا ازاین کلافی که پیرامونمان تنیده وخودرا اسیرآن کرده ایم نجات دهیم وتاابد هیچکس نمی تواند هیچکس را ازسراب خودساخته اش نجات دهد

 

سکوت ناب درون رهایی ازآشفتگی وپریشانی ، ودسیسه وغوغای ذهن شرطی ست وما تنها باتجربه ی مداوم سکوت درون درخویشتن می توانیم به واقعیت هرچیزدست بیابیم

 

سکوت درون خلوص انسان وهیاهوی ذهن شرطی اسیرمکرودسیسه ذهن خویشتن گردیدن  انسان است

 

آدمی تااسیرغوغا وهیاهوی درونی درخویشتن باشد بطورناخودآگاهانه دراسارت فریب و دسیسه ومکرذهن خویشتن گرفتاراست   

 

خلوص وپاکی تنها با تجربه ی سکوت درون برای آدمی قابل حصول است

 

صداقت وپاکی ویک رنگی وخلوص ، صفاتی بیرونی وقابل اکتساب برای انسان نیستند ، رهایی کامل ازآشفتگی های ذهنی ، انسان را به مرزواحد صداقت وپاکی وعشق وحقیقت دردرون خویش رهنمون می شود

 

عشق حقیقی برای هرانسانی زمانی قابل درک ودریافت است که به سرچشمه ی درونی خویش وبه گوهره ی وجود خویش چنگ انداخته باشد

 

صفات اصیل وواقعی انسان برای او قابل اکتساب نیستند ، با کنارزدن غبارهای درونی ست که انسان به صفات واقعی خویش دست می یابد وسرگرم بودن انسان برای به چنگ آوردن صفات دربیرون ازخویش ، اورا ازدرک واقعیت وجودی خویش محروم وبرحذرمی دارد .

 

 چنگ انداختن به صفات بیرونی فرارانسان ازخویشتن است

 

فرارازخویشتن آدمی را موجودی  خشونت طلب وعصیان گر می سازد

 

انسان تا به هرچیزی بطورابزاری چنگ بیاندازد ازدرک حقیقت وجودی خویش محروم می شود ، حال این ابزاراگرمذهب برای او باشد .

 

انسان تنها زمانی درکمال صلح وآرامش زندگی می کند که خودواقعی اش را درخویشتن کشف کرده باشد

 

انسان تا خودواقعی اش را درخویشتن کشف ننموده باشد ، دراسارت خود بدلی وکاذب خویشتن است ، که جزرنج واندوه ومرارت وستیزوجدال را نمی شناسد

انسان تا هویت واقعی اش را درخود کشف نکند موجودی نگران ومضطرب وسرگردان وخودباخته ی چنبره ی فریب درخویشتن خواهد بود  

 


دوستان علاقه مند می توانند مطلب تازه ی « کدهای ذهن »  ازهمین نویسنده دروب

خــــودشناسی 

 را باکلیک روی آن مطالعه فرمایند

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت12:45توسط اصغرناظمی | |